سفر حج و طی‌الارض شناسنامه

[خاطره‌اي كه در اينجا نقل مي‌شود مربوط به سفر حج آقای معلم است که جناب مرحوم حجت‌الاسلام مروی در مراسم ختم ایشان نقل کردند و عینا در ادامه آمده است] آن سالي كه كشتار مكه اتفاق افتاد آقاي معلم به سفر حج رفتند. به من گفتند كه مي‌خواهند به سفر حج بروند و مقدمات سفر را من براي ايشان فراهم كردم. ايشان گفتند كه من مي خواهم مدينه قبل به سفر بروم و [اين در حالي بود] سفرهاي حج شروع شده بود و خيلي از پروازهاي مدينه قبل انجام شده بود. مسؤول كارواني كه آقاي معلم به آنجا معرفي شده بودند براي من پيغام داد كه دو روز ديگر ما پرواز داريم و من آخرين پرواز مدينه قبل هستم و هنوز شناسنامه آقاي معلم به دست ما نرسيده است. من هم گفتم كه امشب به آقاي معلم خبر مي‌دهم كه شناسنامه خود را به وسيله‌اي بفرستد و فردا به دست ما برسد. شب كه منزل رفتم فراموش كردم كه با آقاي معلم تماس بگيرم، صبح روز بعد يك ساعت زودتر از معمول به دفتر رفتم چون مي خواستم مداركي را بردارم و به جايي بروم، حدوداً ساعت هفت بود كه وارد دفتر شدم، برادر عزيزي كه همراه من بود گفت فلاني، ديشب به آقاي معلم زنگ زدي؟ گفتم فراموش كردم. گفت حالا بايد چه كنيم، امروز تا آخر وقت بايد شناسنامه را برسانيم چون فردا ايشان پرواز دارند. گفتم الان تلفن مي‌كنيم به آقاي معلم كه ايشان زود شناسنامه را بوسيله كسي بفرستد بيايد، من همين طور كه داشتم روي ميز مداركي كه مي‌خواستم را برمي‌داشتم ديدم يك پاكت روي ميز است، آن را باز كردم و ديدم شناسنامه آقاي معلم است، خوب گفتم شايد آقاي معلم اين را فرستاده است و من نبودم و كسي آن را روي ميز من گذاشته است، من هم رفتم كارهاي خود را انجام دادم و زماني كه برگشتم دفتر به دوستان گفتم: اين شناسنامه آقاي معلم را شما روي ميز من گذاشته بوديد؟ آنها هم گفتند: خير، ما اصلاً خبر نداريم.

آقاي معلم آمدند و وقتي خواستند عازم سفر حج شوند به ايشان گفتم حاج آقا اين شناسنامه را چطور براي ما فرستادي؟ ايشان به همان زبان محلي گفتند: يادم نيست.

زمان رفتن ايشان در فرودگاه زماني كه خواستيم خداحافظي كنيم«خدا را شاهد مي گيرم و به روح خود آقاي معلم قسم ياد مي‌كنم كه مبالغه نمي‌كنم» آقاي معلم به من گفتند فلاني شناسنامه من گم نشود، ما مي‌خواهيم كوپن بگيريم شناسنامه لازم داريم. من هم گفتم آقا خيالتان راحت باشد، بعد به اين برادر عزيز همراه خودم گفتم كه اين شناسنامه را در يك جاي امن نگهداري كن، ايشان هم گفت كه شناسنامه را در همين داشبورت ماشين مي‌گذارم و در آن را قفل مي‌كنم، جاي امني است و شما هم يادتان باشد كه من شناسنامه را در اينجا گذاشتم.

سفر آقاي معلم انجام شد و ايشان به ايران برگشتند و به من تلفن كردند كه فلاني من برگشتم و منزل جواد آقا هستم و من هم مشتاقانه به ديدار ايشان رفتم و وقتي به جلوي در رسيدم به همراه خودم گفتم فلاني شناسنامه آقاي معلم را بده تا به آقاي معلم بدهم. ايشان درب داشبورت را باز كرد و ديديم شناسنامه نيست. به ايشان گفتم شناسنامه را چكار كردي؟ايشان هم گفت از آن روزي كه شما ديدي درب داشبورت را بستم و تا به امروز آن را باز نكرده‌ام.

من هم گفتم خوب شما چيزي نگوئيد الان آقاي معلم ناراحت مي‌شوند و مي‌گويند يك شناسنامه را پيش شما امانت گذاشتيم نتوانستيد آن را نگه داريد، چيزي نگوئيد تا ببينيم چطور مي‌شود.

از اين قضيه يكي دو ماه مي‌گذشت و من رفتم دامغان ديدن ايشان. به ايشان گفتم حاج آقا من شناسنامه‌تان را به شما داده‌ام؟ فرمودند: بله شناسنامه پيش من است. در اينجا به آقاي معلم گفتم: آوردن شناسنامه را به من نگفتيد، نفرموديد شناسنامه را چگونه به من رسانديد ولي برگرداندن آن را نمي توانيم انكار كنيم، چون شناسنامه در داشبورت ماشين بود و اين شناسنامه چطور به دست شما رسيده است؟ ايشان خنديدند و هيچ چيزي نگفتند. 


برگرفته از:

سخنرانی حجت‌الاسلام هادی مروی در مراسم ختم میرزا علی‌اکبر معلم، ۱۳۷۶.